جوري به خدا ميگه دوستت دارم هر كسي يه جوري
![]() |
![]() |
|
| حرف دل |
|
خدای من بمان ا دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل ! دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم..... تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ... اما.....سهم من از این دنیای رنگی همیشه تنهایی بوده .... چشمانم را از من مگیر...بگذار تا جان دارم برای تو بنویسم... برای تو و از تو ! ....تویی که مهربانترینی... خدایا !..........دریاب حال مرا که....از وصف حالم عاجزم....و خسته.... دریاب مرا ! این بنده ی سراسر بغض و حسرت را.... صبر !....صبر را به من هدیه کن ! خدایا !...بگذار دست یابم به هر آنچه که دلم با او آرام میگیرد ...و مگذار ! تو را قسم به خداییت مگذار گناه کنم.... خدایا ! مواظبم باش ! مواظب این روح بی قرار و تنهایم باش ! خدای مهربانم ای بی کران نازنین !...عاشقم بر تو و هر آنچه که به من هدیه می کنی ! بهترین ها را به قلب بی قرار و تنهایم هدیه کن ...ای قدرتمند بی نهایت کریم. دوستت دارم ای مهربان ...تو را سپاس برای همه ی رحمت هایت ... با من بمان....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی ! به تو و محبت و مهر و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آبان1390ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
مهرآفرینا! سجاده ام را به سمت قبله نیاز می گشایم تا ذره ذره وجودم را به معراج نگاهت، پرواز دهم می ایستم به قامت دربرابرت تاعظمتت راسپاس گویم به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مهر عشق بزنم… چه آرامش پایان ناپذیری در نگاه توست چه لحظه های مهرافروزی در ذکر یاد ت… پروردگارا! دستان دعایم را به عرش الهیت برسان ، دلم را به حلاوت دوستیت و چشمان باران زده ام رابه دیدارت نورانی گردان .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 مرداد1390ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِه وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَ أَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ آيا ندانستهاند كه تنها خداست كه از بندگانش توبه را مىپذيرد و صدقات را مىگيرد، و خداست كه خود توبهپذير مهربان است؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 تیر1390ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
صدایت می کنم در لحظه های خیس نیایش لحظه هایی از جنس پرستش با تو سخن میگویم گاه با زبان گاه با اشک..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
ای خدای بزرگ ! تو چه باشی وچه نباشی ،من اکنون سخت به تو نیازمندم . تنها به این نیازمندم که تو باشی .
دکتر علی شریعتی
Oh, Almighty God ! Whether you are or not , I’m needy of you indeed .I’m just needy of your being . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
سلام به همه دوستای عزیزم
نمیدونم چطور توصیف کنم فقط می تونم بگم خیلی خوشحالم که بازم موفق شدم برگردم به خدا خیلی دلم براتون تنگ شده از این به بعد سعی میکنم همیشه بیام دوستون دارم خیلی زیاد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 آبان1389ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
سلام دوستای گلم دیشب تا تا نیمه های شب گریه کردم نمیدونم کی خوابم برد هرکاری میکردم هیچ چیز نمیتونست آرومم کنه دیشب از همه جا ناامید شده بودم حتی از خدا آخه اونم جوابم نداد هرچی با هاش دردل میکرد انگار نه انگار این بود بیشتر بغضم میترکید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 آبان1389ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد . . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 آبان1389ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
من از خدا خواستم............
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 آبان1389ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 آبان1389ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
خدای من با من بمان:
تنها نشسته ام.... خدای من !....آنقدر خسته ام که تنها تو میدانی !...می دانی ؟!!.....یقین دارم که از عمق تنهاییم آگاهی.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 آبان1389ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 آبان1389ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 آبان1389ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
خدا جونم ازت متشکرم به خاطر همه دوستای جدیدی که بهم دادی همشون خیلی مهربونن من خیلی دوستشون دارم خدا جونم این دوستای خوب ازم نگیر
دوست دارم خدا جونم بازم ازت ممنونم منو از تنهایی در آوردی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 آبان1389ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
خدا جونم شکرت که............. سحر با خودم فکر می کردم چه خوبه که تو مثل ما نیستی چه خوبه که تو منو با چوب خودم نمی رونی ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
دوستان عزیزم هرکی منتظر اومدن آقای مهربونی هاست برا سلامتی و تعجیل در فرجش این دعا رو بخونه
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 مهر1389ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 مهر1389ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
خدا رو دوست دارم
هر كسي خدا رو يه جوري دوست داره هر كسي يه
جوري به خدا ميگه دوستت دارم هر كسي يه جوري ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مهر1389ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 مهر1389ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
این مطالب رو حتما بخونید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 مهر1389ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 مهر1389ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
به دنبال خدا نگرد... خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ... خدا در مسیری است که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 مهر1389ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
کاش میشد حداقل تو تنهاییامون خدا رو میدیدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
کاش می شد از تو دلم غم هامو بیرون بکنم از توی بغض دلم اشک هامو بیرون بکنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
منم خــــــــدایی دارم با خدا باش و پادشاهی کن،بی خدا باش و هر چه خواهی کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط سمیه |
|
|
وقتیکه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مهر1389ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود/گاهی نمی شود که نمی شود.گاهی هزار دوره دعایی اجابت است/گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود/گاهی گدای گدایی و بخت نیست/گاهی تمام شهر گدای تو می شوند............
|
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته ها شعر های دلتنگی دل تنگی پزشکی |
|
RSS
|